هوم؟

بنده هنوز متوجه نشده ام چرا اختلاس ۱۲۳ میلیاردی بانک صادرات در اوایل دهه ۱۳۷۰ (که از نظر ارزش پول در آن زمان، دست کمی از تخلف ۳۰۰۰ میلیاردی ندارد) که این بانک دولتی هم بوده است ربطی به رفسنجانی و دولتش ندارد ولی تخلف ۳۰۰۰ میلیاردی در زمانی که بانک صادرات، بانکی غیردولتی بوده است به احمدی نژاد و دولتش ربط دارد. بگذریم که هم رئیس بانک صادرات و هم رئیس بانک ملی، در زمان تخلف ۳۰۰۰ میلیاردی از منتقدان دولت احمدی نژاد هم بوده اند. جهرمی (رئیس بانک صادرات) که وزیر معزول و از منتقدان مشهور احمدی نژاد است و «محمودرضا خاوری» (رئیس فراری بانک ملی) هم جزو اقتصاددانانی است که در سال ۱۳۸۴، بیانیه حمایت از کاندیداتوری رفسنجانی را امضا کردند.

به نقل از : آرمانشهر/  armanha.com

«ادبیات تملق» چگونه در ایران شکل گرفت؟

در این‌که «مردم ایران» دارای «محاسن» اخلاقی و رفتاریِ منحصر به فردی هستند شکی نیست. همبستگی اجتماعی، میهن‌پرستی، گرایش به یکتاپرستی و آموزه‌های وحیانی، مشارکت اجتماعی- سیاسی، روحیه‌ی ایثار، سیاسی بودن، روحیه‌ی ظلم‌ستیزی، کمال‌جویی و… برخی از این خصوصیات‌ند که در سایر اقوام و ملت‌ها کمتر دیده می‌شود. از آن طرف، مردم عزیز ما دارای «معایبی» هستند که نباید از آن‌ها هم غافل شد. چه آن‌که توجه صرف به «محاسن» و غفلت از «معایب»، موجب ترسیم وضعیتی غیر واقع‌بینانه از «وضع موجود» خواهد شد که خود، عاملی است در عدم دستیابی به«وضع مطلوب».

یکی از معایب اخلاقی و رفتاری ما که به طور ملموسی در جامعه نمود عینی دارد روحیه‌ی «تملق» و «چاپلوسی» است. روحیه‌ای که برای نشان دادن وضعیت اسفناک آن در جامعه، در سریال طنز «پاورچین» از واژه‌ی «پاچه خواری» استفاده شد و دست بر قضا خیلی زود هم در جامعه متداول شد. گویا برای مردم نیز این مسأله جا افتاده بود.

اما چرا و چگونه چنین موضوعی در ایران به وجود آمده است؟ چه عوامل و دلایلی را می‌توان در شکل‌گیری روحیه‌ی تملق در کشور بیان کرد؟


ادامه نوشته

مصباح یا بهشتی، کدام یک درست می گوید؟

یکی دو روز پیش داشتم در وبلاگ «ارمینه»، لینک مطلب «آهستان» در مورد تفاوت روش مواجهه شهید بهشتی و آقای مصباح با دکتر شریعتی را دیدم. من اوائل تیرماه، دیالوگ کوتاهی در همین زمینه با برادر عزیز، امید حسینی در گوگل پلاس داشتم و به او گفتم که:

چو پرده دار به شمشیر می زند همه را

کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند

اما گویا ایشان همچنان بر همان موضع قبلی خود اصرار دارند بنابراین تصمیم گرفتم توضیحات بیشتری را به صورت تیتروار در این باره بدهم. با یکی از دوستان هم که در این باره حرف زدم، موضوعاتی را گفت که برخی از آنها را نیز بیان می کنم:

اول. اینکه واضح است که نحوه مواجهه دو “متفکر” نسبت به یک “پدیده” با هم تفاوت هایی داشته باشد. حتی شاگردان یک استاد هم ممکن است دارای “سنت فکری” متفاوتی از استاد باشند. افلاطون با «سقراط»، ارسطو با «افلاطون»، مارکس با «هگل»، گادامر با «هایدگر»، امام خمینی با «شاه آبادی» و «قاضی»، و خامنه ای با «خمینی» دارای تفاوت های کم و زیادی هستند. بنابراین این موضوع امر بدیهی است که بهشتی و مصباح نسبت به شریعتی موضع متفاوتی داشته باشند. اما اینکه کدام یک ارجحیت دارد، حداقل محل بحث است و باید مورد بررسی قرار بگیرد.

ادامه نوشته

به بهانهٔ غروب آخرین روز دولت احمدی‌نژاد

سال ۸۴ که آمدی در دل‌مان گفتیم کاش نمی‌آمد. نامزدهای اصولگرا هستند؛ او می‌گذاشت چهار سال دیگر می‌آمد.بعد که آمدی و ماندی و به تو رای دادیم و رئیس جمهور شدی؛ دل‌هامان غرق شادی بود. دوران جدیدی رسیده بود. مثل بقیه با خجالت حرف از «هوای تازه» و «زندگی خوب» نزده بودی، صاف و ساده گفتی «دولت مکتبی»؛ شعارهای انقلاب و اسلام را سر دادی. اولین خطبه نماز جمعهٔ بعد از رئیس جمهور شدنت را که هاشمی خواند و آن حرف‌ها را زد؛ فهمیدیم تازه اول دعواست. قبلش فکر می‌کردیم توهین‌ها اقتضای انتخابات بوده و تمام شده؛ اما تازه شروع شده بود.

 4 سال اول را کار کردی و کار. خیلی‌ها «به به» و «چه چه» کردند. هر چند بعدها گفتند که از اول گروه خونی تو به آن‌ها نمی‌خورده. همان سال‌ها هم؛ چند بار گفتی «من نه اصلاح‌طلب هستم نه اصولگرا». اما ما ساده از کنار آن گذشتیم. هنوز تفاوت تو را با اصولگرایان نمی‌دانستیم.  88 که شد جنگ احزاب راه انداختند. همه بودند. اما علیه تو. «چپ راست کارگزار، علیه خدمت‌گزار». تفاوت ما با دشمنان و مخالفان تو تنها باور داشتن است. ما تو را باور کردیم. اما آن‌ها از همه چیز برداشت دیگری داشتند.

ادامه نوشته

جاء الحق و زهق الباطل...

 

راه زیادی آمده بود.چشم از گنبدِ طلایی اش برنمی داشت.نمی دانست چرا دل، همراهی اش نمی کند.همه چیز به جایِ خود بود. بوی گلاب،صدایِ آشنایِ نقاره ها، صفای حیاطِ حرم...میانِ این همه،جایِ دلِ او خالی بود.دلِ بی هوایش، که همراهی اش نمی کرد.

نمیدانست افسارِ دلش را کجا گذاشته.چرا دلِ آرزومند، این همراهِ همیشگی ،از او فرمان نمی برد.

مگر این حرم ِسلطان نبود؟ مگر اینجا همان جایی نبود که تمام سال در آرزویِ دیدارش به سر می برد؟! و آمدنش را به اشک و لابه خواسته بود؟ نمی دانست چه بر سرِ دلش آمده.دلی که تا نامِ حرم می شنید بی تاب می شد و بی وقفه به دیوار سینه می کوبید؛حالا اینگونه خونسرد و آرام، مرتب و بیخیال می زد!

کنار حوض نشست، دستش را تویِ آب تکان داد.عادتش بود. هروقت نمی دانست به چه می اندیشد دستش را توی ِآب تکان می داد و به حرکت آب و دستش خیره می شد.

خورشید داشت غروب می کرد. گنبد طلایی تویِ این هوای گرگ و میش بیشتر دل می برد!لبخند تلخی زد. نکند راه را ناخوانده آمده باشد.؟!نکند صاحب ِ خانه دلش را دعوت نکرده باشد؟!

از کنار حوض بلند شد و بی هدف تویِ حرم به راه افتاد.

آدمها می آمدند و می رفتند.زائرها... زن و مرد، پیر و جوان، خوشحال و ناراحت، و او انگار که در دنیایِ خواب باشد، منگِ منگ.. بود.

عادتِ همیشگی، او را در قدم زدنهایِ بی هدفش به صحن انقلاب رسانده بود.از کودکی عاشقِ این صحن و سرا و سقاخانه اش بود.


ادامه نوشته

حرف دل من بود...

مگر علی نماز هم می‌خواند؟
هیچ وقت آدم پرست نبوده‌ام. اما گاهی کثرت ظلم‌ها باعث شکستن سکوت می‌شود.
در یک همایشی که برگزار شده است صحبت از دین و مهدی موعود و اسلام و انسان کامل و ظهور و تلاش برای تحقق عدل جهانی و یاری رساندن به امام غائب و این‌ها می‌شود. همین همایش طوری منعکس می‌شود که نتیجه‌اش فحاشی و خشم برخی مسلمین و شیعه‌های سیاسی نسبت به آن است. این افراد را ازاذل می‌خوانند یا می‌گویند یک مرد در جمع نبود تا در گوش فلانی بزند. تنگ نظری تا کجا. بیراه رفتن تا کی؟
مصداقی‌تر بخواهم بگویم می‌شود این که دکتر الهام یک متن بسیار دقیق و زیبا در مورد حرکتی که دولت احمدی‌نژاد شروع کرد خواند. بخش‌هایی از آن که مورد ایراد جماعت ملا لغتی قرار گرفته است عینا مربوط به زیارت جامعه کبیره است. http://goo.gl/5h5O8
من می‌دانم که برخی زیارت جامعه کبیره را مانیفست شیعیان غالی می‌دانند. اما فکر نمی‌کنم ایرادات وارده از این سو باشد!
دکتر احمدی‌نژاد هم در سخنانی که داشت؛ علیرغم تشویق‌ها و تهییج‌های فراوان جمعیت؛ خود را کاملا به کنار نهاد و گفت من موضوعیتی ندارم و مهم نیستم.
اما چیزی که منعکس می‌شود؛ همه و همه منیت و جهل را به ذهن متنبادر می‌کند. باشد که این رسانه‌ها اصلاح شوند و اگر نمی‌شوند به بدتر از خودشان گرفتار شوند.

خدا رو شکر که خطر “انحراف” از سرمان گذشت! // تحلیلی از چرایی نتایج

از تاربلاگ ایلیا

مردم فرقی نکرده اند،‌این مردم همان مردمی اند که، سه تیر ۸۴ علی رغم خواست و خاستِ چپ و راست و کارگزار، نه بزرگی به “هاشمی بهرمانی” گفتند، همان مردمی که بهار ۸۸ در خیابان ها خودشان با شور و شعف روی یک تکه مقوا می نوشتند “دزدگیر ۸۸، با گارانتی ملت”، همان مردمی که نه دی شعار “مرگ بر هاشمی” و “تاجر ورشکسته برگرد به باغ پسته” می دادند و… اما چه شده که این مردم امروز به گزینه “اکبر” رای می‌دهند:

  • وقتی که مای حزب اللهی و مرجع مردم هر جا نشستیم گفتیم “مبارزه با فتنه و انحراف” این پالس را به جامعه دادیم که فتنه‌ی برپاشده برای براندازی نظام (که اتفاقاً ما حزب اللهی ها خیلی طرفدارش هستیم و جانمان را برای حفظش می‌دهیم) انقدر هم اهمیت نداره، آنچه مهم است “انحراف” است. توجهی هم نکردیم که با زدن احمدی‌نژاد گفتمان او هم دارد می رود زیر گِل! خب مردم نجیب ایران هم از آنجایی که این حرفا رو از طرفداران خالص احمدی نژاد شنیدند، جدیش گرفتند و برای مبارزه با آن، به ضد انحراف ترین گزینه موجود و به گزینه‌ی مطلوبِ کاشف انحراف رای دادند؛ به این ترتیب خدا رو شکر که خطر انحراف از سرمان گذشت!
ادامه نوشته

چرا مردم ایران انتخاب‌های متفاوتی دارند؟

تریبون مستضعفین- مجتبی دانشطلب

علیرغم ادعاهایی که درباره پیچیدگی رأی مردم ایران می‌شود و بعضی‌ها انتخاب مردم ایران را اساسا غیرمنتظره و تصادفی می‌دانند چند احتمال قوی (که با کمی تسامح می‌توان آن‌ها را قانون یا شبه قانون خواند) برای تحلیل انتخاب مردم وجود دارد، و می‌توان نتایج انتخابات را با کمک آن‌ها تحلیل کرد. این احتمالات یا قوانین تقریبی بسیار ساده هستند و تا حدود زیادی می‌توانند نحوه رأی دادن مردم ایران را توضیح بدهند:

قانون اول؛ مردم از «تغییر» و «تازگی» استقبال می‌کنند و به کسی که آمدنش به معنی پایان دوره گذشته باشد روی خوش نشان می‌دهند. مردم ایران در پایان هر دو دوره ریاست جمهوری به کسی اقبال می‌کنند که حرف تازه و شعار جدیدی داشته باشد و نوید دوران تازه‌ای را به آن‌ها بدهد، و عموما به کسی که او را دنباله دو دوره قبلی بدانند رأی نمی‌دهند. مثلا مردم ناطق نوری را ادامه هاشمی می‌دانستند و به او رأی ندادند، احمدی‌نژاد هم برایشان نویدهای تازه‌ای داشت و به او رأی دادند. این دو باعث پدیدآمدن «دوم خرداد» و «سوم تیر» شد که ظاهرا با هم مطابق نیستند. تقابل دوم خرداد و سوم تیر با دوران گذشته‌شان باعث شده بعضی‌ها رأی مردم ایران را اساسا آشفته بدانند، یا برای توجیه آن به نظریه توطئه (تقلب و…) پناه ببرند.


ادامه نوشته

500 هزار رایی که به اصولگرایان داده نشد

 نمیخواهم زیاد حرف بزنم... اما کلاهمان را قاضی کنیم. چه شد که روحانی رای اورد؟ چه شد که نتوانستیم 500 هزار از رای روحانی را به خود اختصاص دهیم... چرا حتی نشد و نتوانستیم 500 هزار از یک میلیون و خورده ای  آرا باطله را به خود اختصاص دهیم تا درصدها اندکی جابه جا شود؟

آیا رفاعه ها ، خودبصیر پندارها  ذبح مان کردند؟ آیا عدم ائتلاف اصولگرایان را زمین زد؟ آیا وضع موجود با عث شکست اصولگران شد؟

آیا ملت از ترس رای اوردن جلیلی به روحانی رای دادند.؟و... برای رفتن به دور دوم لازم به کاهش کمتر از 400 هزار رای  شیخ حسن روحانی بود چه شد که نتوانستیم؟


ادامه نوشته

برای درگذشت استاد محمد خواجوی؛ رفته از جامی به جامی این زلال


کتاب  > مناسبت- همشهری‌آنلاین- سید ابوالحسن مختاباد:
آنقدر که برای برخورد سرد،غیرحرفه‌ای و بی حساسیت مطبوعات و رسانه‌های گروهی با درگذشت استاد محمد خواجوی افسرده و نگران شدم، مرگ آن زنده‌یاد ناراحتم نکرد.

چرا که ایشان به قول مرحوم شاملو« جهان را به قدر همت و فرصتی» که داشت شناخت و شناساند و معنا داد و شادمانه و شاکر از این جهان فانی به دیاری دیگر رفت.اما مایی که ماندیم و باید قدر و قیمت چهره‌هایی چون او را بدانیم و بر شناساندن آنها پرتو افکنیم و به نسل کنونی معرفی اش کنیم، چنان برخوردی با این گونه رخدادها و چهره‌ها می‌کنیم که گویی فردی عادی همانند تمامی افراد عادی عرصه فرهنگی دل به دیار باقی داده است.

تیترهای رسانه‌های معروف و خبرگزاری‌ها از او به عنوان مترجم قرآن یاد کردند. بله . استاد این توفیق و بختیاری را داشت که قرآنی هم ترجمه کند. اثری که از دید برخی از قرآن‌پژوهان نامی ترجمه‌ای روان و رسا و البته متفاوت داشت، با عنوان قران حکیم که اوایل دهه هفتاد انتشارات مولی (ناشر عمده آثارش) به بازار کتاب عرضه کرد،اما کار اصلی او ترجمه قرآن نبود.

او در قامت یک حکیم و فلسفه‌شناس اسلامی سهمی جدی در ترجمه و معرفی آثار بزرگانی چون محی‌الدین عربی،صدرالدین قونوی و ملاصدرای شیرازی داشت. کسی که محضر بزرگانی چون علامه ابوالحسن شعرانی،استاد آشتیانی،علامه طباطبایی و مطهری را بی واسطه درک کرد.

مقدمه‌هایی که او بر ترجمه‌های آثارش زد، هر کدام رساله‌ای و مقاله‌ای تمام و کمال درباره آن کتاب و شخص است که خواننده را با وجوه گوناگون تفکر و اندیشه نویسنده اصلی آشنا می‌سازد. ضمن آنکه او درباره این سه بزرگ عرصه فرهنگ و کلام و فلسفه و عرفان ایران(ملاصدرا،ابن‌عربی و قونوی)مقالات و کتاب هم نوشت، همچنانکه درباره مولوی هم چنین کرد.

او طرحی را برای خود تعریف کرد و در همان نقطه تمرکز یافت و عمیق شد و از آن چاه ،آبهای گوارایی برکشید و جرعه جرعه ،به جان معرفت‌خواهان چشاند.اکثر متونی که آن زنده‌یاد برای ترجمه برگزید ،پیش از ترجمه تصحیح و با نسخه‌های مختلف مقابله و عیوب و انکسارات آن برطرف و نتیجه شد، متنی پاکیزه و حداقل کم ابهام از منظر تصحیح و نسخه شناسی. این آثار بعد با توان ذهنی خود او ترجمه و برگردان فارسی شد. آن هم برگردانی روان و خوشخوان.

برخی از آثار ترجمه شده توسط  مرحوم دکتر محمد خواجوی نخستین بار برگردان شد. آنهایی که دستی در ترجمه متن‌های پیچیده و طاقت سوز متون کهن عربی دارند ، به قطع و یقین بر دشواری‌های و ظرافت‌هایی که یک مترجم چنین متن¬هایی با آن روبروست ، وقوف دارند. این که فردی دامن همت بر کمر زند و به سراغ ترجمه متنی حجیم و دشوار چون فتوحات مکیه ابن عربی برود و یا اسفار ملاصدرا را برگردان فارسی کند خود جانی عاشق و با انگیزه می‌خواهد.

او عمری را در عزلت و گوشه نشینی در دیار شمال گذراند و همین گوشه نشینی البته برکات و خیراتی داشت که از جمله آنها ترجمه و تالیف بیش از 50 عنوان کتاب از سرمایه‌های فرهنگی و تاریخی ماست. آثاری که حسین مفید، مدیر انتشارات مولی هم در شکل گیری و انتشارش سهمی موثر داشت.

مرگ دنیوی او اگرچه غم انگیز است اما یادو خاطره‌اش و آثارش قطعا تلالوی تازه‌ای بر تلاش‌های او خواهد افکند. به قول استاد هوشنگ ابتهاج سایه:
جاودان است آن نو دیرینه سال
رفته از جامی به جامی این زلال
مردن عاشق نمی میراندش
در چراغ تازه می گیراندش
سرنوشت اوست این خود سوختن
شعله گرداندن، چراغ افروختن

و این بحر طویل است...

عصر یک جمعه‌ی دلگیر،
دلم گفت بگویم، بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیدست؟
چرا آب به گلدان نرسیدست؟
چرا لحظه باران نرسیده است؟

و هرکس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیدست، به ایمان نرسیدست

و غم عشق به پایان نرسیدست.

بگو حافظ دل‌خسته ز شیراز بیاید،
بنویسد
که هنوزم که هنوز است، چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیدست؟
و چرا کلبه‌ی احزان به گلستان نرسیدست؟

دل عشق ترک خورد؛
گل زخم، نمک خورد؛
زمین مرد؛
زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد،
فقط برد،
زمین مرد،
زمین مرد،
خداوند گواه است،
دلم چشم به راه است
و در حسرت یک پلک نگاه است
ولی حیف نصیبم فقط آه است
و همین آه خدایا برسد کاش به جائی؛
برسد کاش صدایم به صدایی

عصر این جمعه‌ی دلگیر
وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس،
تو کجائی گل نرگس؟

به خدا آه نفس‌های غریب تو که آغشته به حزنی است ز جنس غم و ماتم،
زده آتش به دل عالم و آدم
مگر این روز و شب رنگ شفق یافته در سوگ کدامین غم عظمی به تنت رخت عزا کرده‌ای ای عشق مجسم
که به جای نم شبنم
بچکد خون جگر، دم به دم از عمق نگاهت

نکند باز شده ماه محرم که چنین می‌زند آتش به دل فاطمه، آهت
به فدای نخ آن شال سیاهت

به فدای رخت ای ماه
بیا،
صاحب این بیرق و این پرچم و این مجلس و این روضه و این بزم توئی،
آجرک الله

عزیز دو جهان یوسف در چاه
دلم سوخته از آه نفس‌های غریبت
دل من بال کبوتر شده
خاکستر پرپر شده
همراه نسیم سحری روی پر فطرس معراج
نفس گشته هوایی
و سپس رفته به اقلیم رهایی
به همان صحن و سرائی که شما زائر آنی
و خلاصه شود آیا که مرا نیز به همراه خودت
زیر رکابت
ببری تا بشوم کرب‌و‌بلائی

به خدا در هوس دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد
نگهم خواب ندارد
قلمم گوشه دفتر، غزل ناب ندارد
شبِ من، روزن مهتاب ندارد

همه گویند به انگشت اشاره
مگر این عاشق بیچارهٔ دل‌دادهٔ دل‌سوخته، ارباب ندارد

تو کجائی؟
تو کجائی شده‌ام باز هوایی
شده‌ام باز هوایی

گریه کن
گریه و خون گریه کن آری
که هر آن مرثیه را خلق شنیده‌ست
شما دیده‌ای آن را
و اگر طاقتتان هست
کنون من نفسی روضه ز مقتل بنویسم
و خودت نیز مدد کن
که قلم در کف من هم‌چو عصا در ید موسی بشود
چون تپش موجِ مصیبات بلند است
به گستردگی ساحل نیل است
و این بحر طویل است

و ببخشید اگر این مخمل خون بر تن تب‌دار حروف است
که این روضه‌ی مکشوف لهوف است

عطش بر لب عطشان لغات است
و صدای تپش سطر به سطرش همگی «موج مزن آب فرات» است

و ارباب همه سینه زنان،
کشتی آرام نجات است.
ولی حیف که ارباب، قتیل العبرات است.
ولی حیف که ارباب، اسیرالکربات است.
ولی حیف هنوزم که هنوز است،
حسین بن علی تشنه‌ی یار است.

و زنی محو تماشاست ز بالای بلندی،
الف قامت او دال و همه هستی او در کف گودال
و سپس آه  که «الشمرُ…»
خدایا چه بگویم که
«شکستند سبو را و بریدند…»

دلم تاب ندارد
به خدا باخبرم می‌گذرم از تپش روضه
که خود غرق عزائی
تو خودت کرب‌و‌بلائی

قسمت می‌دهم آقا
به همین روضه که
در مجلس ما نیز بیایی
تو کجائی؟

تو کجائی؟

 

شاعر: سید حمید رضا برقعی

این روزها...

این روزها صفا میکنیم با پخش مستند بسیار زیبای اخرین روزهای زمستان.

نتونستم به عوامل این مستند نگم: دست مریزاد برادران... دست مریزاد


نادر ابراهيمي و شايد آخرين مصاحبه‌اش

 
سلام، کاشفي هستم.

- مي‌خواستم بپرسم فرصت کردين به سوال‌ها جواب بدين؟

- ببخشيد دوست من! من حافظه‌ام خراب شده. شما را مي‌شناسم؟

- بله ، در حوزه هنري همکار بوديم. موسسه صدا، آقاي حاج سير رضي، کلاس‌هاي پيک ، ...

- بله بله، فکر مي‌کنم يک چيز‌هايي يادم مي‌آيد. خب گفتي چه کار داشتي؟

- چند تا سوال فرستاده بودم که جواب بدين . براي کتابي که درباره کارهاي شما قرار است دربيايد.

- آفرين!‌ ناشرش دولتيه؟

- نه، خصوصيه، اما ارشاد يک تعداد براي کتابخانه‌ها مي‌خره تا حمايت کرده باشه.

- گفتي موضوعش چيه؟

- عرض کرده بودم. يک تعداد کتاب درباره چهره‌هاي ادبيات کودک؛ معرفي و نقدآثار.

- بقيه چه کساني هستند؟ مثلا من اصلا نمي‌خواهم نامم در کنار افرادي مثل رضا رهگذر باشد.

- براي ايشان هم کتابي نوشته‌ايم. اما کتاب هر کس مستقل است. کتاب شما فقط درباره خودتان است.

- آفرين! حالا گفتي چه سوالي داري؟

- براي بخش مصاحبه کتاب، يک تعداد سوال داده بودم. قرار بود تا امروز جواب بدين.

- يادم نيست. حتما نرسيده يا گم شده. من فرصتي ندارم. خيلي زود مي‌ميرم. سرطان مغز دارم. بايد سريع کار کنم. از منشي‌هايم مي‌پرسم اما اصلا چنين چيزي نديده‌ام.

- چرا استاد! هفته قبل با هم صحبت کرديم و همين حرف‌هاي امروز را گفتم.

- به من نگو استاد!‌ من از اين کلمه نفرت دارم. روشنفکر‌ها دوست دارند که بهشان بگويي استاد. من از روشنفکر‌ها بدم مي‌آيد. آنها هم از من.

- پس چه بگويم؟

- پس بگو نادر،‌نادر خان،‌ نادر جان، هرچه خواستي بگو.

- آقاي ابراهيمي! بالاخره سوال‌هاي ما را جواب نمي‌دين؟

- چرا ! بده کارگاه فيلمنامه نويسي [حوزه هنري] آقاي روشنفکر. جواب مي‌دم.

- باشد. سلامت باشيد. راستي قرار نيست کتاب تئوري ادبيات کودک جديدي منتشر کنيد. از آن فهرست طولاني قديم؟‌ يا از صوفيانه‌ها؟

- چرا! آقاي زم چند نفر همکار در اختيارم گذاشته، يادداشت‌ها را مرتب کنند. داريم کار مي‌کنيم. اما من همش سرم گيج مي‌خورد. نمي‌توانم زياد کار کنم ....

خداوند - از نگاه حکیم ملاصدرا

خداوند بی نهایت است و لامکان  و لازمان؛

اما به قدر فهم تو کوچک می شود؛

و به قدر نیاز تو فرود می آید؛

و به قدر آرزوی تو گسترده می شود؛

و به قدر ایمان تو کارگشا.

 به قدر نخ پیرزنان دوزنده باریک میشود؛

و به قدر دل امیدواران گرم می شود.

یتیمان را پدر میشود و مادر؛

بی برادران را برادر می شود؛

بی همسرماندگان را همسر میشود؛

عقیمان را فرزند می شود؛

ناامیدان را امید می شود؛

گم گشتگان را راه می شود؛

در تاریکی ماندگان را نور می شود؛

رزمندگان را شمشیر می شود؛

پیران را عصا می شود؛

و محتاجان به عشق را عشق می شود.

خداوند همه چیز می شود همه کس را؛

به شرط اعتقاد؛

به شرط پاکی دل؛

به شرط طهارت روح؛

به شرط پرهیز از معامله با ابلیس.

بشویید قلب هایتان را از هر احساس  ناروا؛

و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف؛

و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک؛

و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار.

و بپرهیزید:

از ناجوان مردی ها؛

ناراستی ها؛

نامردمی ها.

چنین  کنید تا ببینید که خداوند،

چگونه بر سر سفره شما

با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند.

و بر بند تاب، با کودکانتان تاب می خورد؛

و در دکان شما، کفه های ترازویتان را میزان می کند؛

و در کوچه های خلوت شب، با شما آواز می خواند.

مگر از زندگی چه میخواهید؟

که در خدایی خدا یافت نمی شود، که به شیطان پناه می برید؟

که در عشق یافت نمی شود، که به نفرت پناه می برید؟

که در سلامت یافت نمی شود، که به خلاف پناه می برید؟

و مگر حکمت زیستن را از یاد برده اید که انسانیت را پاس نمی دارید؟!

نورالدین پسر ایران

 

فقط از دور تونستم نگاهش کنم...

                            

.

.

هفده هزارو پانصد تومن!

حجاب..

فرمود هر چه کوشش کنيد نمي توانيد حقيقت غيبيه ذات مرا ببينيد، آنقدر محجوبم، آنقدر در حجابم، هر چه کوشش کنيد و حجابها را خرق کنيد و پاره کنيد باز هم همچنان مرا در پشت حجاب بايد ببينيد.

 هرگز من کشف تام نمي کنم، حتي در قرآن هم کشف تام ذاتي نکرد. قرآن هم اگر چه خدا را به ما معرفي کرد، اما يا با الفاظ يا با معاني يا با صور. هم الفاظ حجابند و هم معاني و هم صور حجابند.

 از پشت حجاب ها خدا خود را معرفي کرد و الا حق آنطوري که حق است، براي خلق جلوه نمي کند، که اگر بخواهد بکند لازمه جلوه گري حق براي خلق بساط خلق را جمع کردن است .

 

 

« الا ان اقيم حقا و ابطل باطلا»

يكي از خبرنگارها از ايشان پرسيد كه شما به عنوان قدرتمندترين انسان وارد ايران مي‌شويد. از اين ورود

 قدرتمندانه تان چه احساسي داريد؟ امام فرمودند: هيچ. خبرنگار احساس كرد يا درست ترجمه نشده و

 يا امام مقصود او را متوجه نشده است. مجددا توضيح داد كه در تاريخ ايران شما به عنوان قدرتمندترين

انسان وارد ايران مي‌شويد. از اين ورود قدرتمندانه تان چه احساسي داريد؟ ترجمه شد: هيچ. امام

آهسته فرمودند: « الا ان اقيم حقا و ابطل باطلا».

مگر اينكه من بتوانم با اين ورود حقي را استوار و باطلي را سرنگون كنم.

 

پیشکش های دنیای سرمایه داری-1

 

و نريد انمن علي الذين استضعفوا في الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثين

 

فَأَيْنَمَا تُوَلُّواْ فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ


اوست نشسته در نظر...

:::: اگر اشاره کنی کائنات می لرزد ::::

 

 

غزلی نذر حضرت زهرا(س)

 

همین که دست قلم در دوات می لرزد

به یاد مهر تو چشم فرات می لرزد

نهفته راز «اذا زلزلت» به چشمانت

اگر اشاره کنی کائنات می لرزد

«هزار نکتهء باریک تر ز مو اینجاست»

بدون عشق تو بی شک صراط می لرزد

مگر که خار به چشمان خضر خود دیدی

که در نگاه تو آب حیات می لرزد

تو را به کوثرو تطهیرو نور گریه مکن

که آیه آیه تن محکمات می لرزد

کنون نهاده علی سر،به روی شانهء در

و روی گونهء او خاطرات می لرزد

 

غزل تمام نشد،چند کوچه بالاتر

میان مشک سواری فرات می لرزد

سپس سوار می افتد ،تو می رسی از راه

که روضه خوان شوی اما صدات می لرزد

□□□

وعصر جمعه کنار ضریح روی لبم

به جای شعر دعای سمات می لرزد ...

 سید حمید رضا برقعی