راه زیادی آمده بود.چشم از گنبدِ طلایی اش برنمی داشت.نمی دانست چرا دل، همراهی اش نمی کند.همه چیز به جایِ خود بود. بوی گلاب،صدایِ آشنایِ نقاره ها، صفای حیاطِ حرم...میانِ این همه،جایِ دلِ او خالی بود.دلِ بی هوایش، که همراهی اش نمی کرد.

نمیدانست افسارِ دلش را کجا گذاشته.چرا دلِ آرزومند، این همراهِ همیشگی ،از او فرمان نمی برد.

مگر این حرم ِسلطان نبود؟ مگر اینجا همان جایی نبود که تمام سال در آرزویِ دیدارش به سر می برد؟! و آمدنش را به اشک و لابه خواسته بود؟ نمی دانست چه بر سرِ دلش آمده.دلی که تا نامِ حرم می شنید بی تاب می شد و بی وقفه به دیوار سینه می کوبید؛حالا اینگونه خونسرد و آرام، مرتب و بیخیال می زد!

کنار حوض نشست، دستش را تویِ آب تکان داد.عادتش بود. هروقت نمی دانست به چه می اندیشد دستش را توی ِآب تکان می داد و به حرکت آب و دستش خیره می شد.

خورشید داشت غروب می کرد. گنبد طلایی تویِ این هوای گرگ و میش بیشتر دل می برد!لبخند تلخی زد. نکند راه را ناخوانده آمده باشد.؟!نکند صاحب ِ خانه دلش را دعوت نکرده باشد؟!

از کنار حوض بلند شد و بی هدف تویِ حرم به راه افتاد.

آدمها می آمدند و می رفتند.زائرها... زن و مرد، پیر و جوان، خوشحال و ناراحت، و او انگار که در دنیایِ خواب باشد، منگِ منگ.. بود.

عادتِ همیشگی، او را در قدم زدنهایِ بی هدفش به صحن انقلاب رسانده بود.از کودکی عاشقِ این صحن و سرا و سقاخانه اش بود.

الله اکبر!الله اکبر!

صدای اذان در حرم پیچید.

چشمش به پیرزنی افتاد که کاسه یِ زرین سقاخانه را به سمتش دراز کرده بود. بدون ِاینکه حرفی بزند کاسه را گرفت، از آب پر کرد و به دست پیرزن داد.پیر زن با صدایِ ضعیفی دعایش کرد. نفهمید چه می گوید.تنها فهمید دعایش کرده.باقی مانده یِ آب را نوشید به نیت صفای دلش...

........

السلام علیکم و رحمت الله و برکاته

به نمازگزارهایِ کناریش دست داد به نشانه یِ اینکه نمازتان قبول باشد.ناامید برخاست. دلش هنوز شفا نیافته بود.تویِ دلش تسبیحات می خواند.راهش را به طرفِ گوهرشاد کج کرد.دلش از قدیم به ایوانِ مقصوره اش گره خورده بود. امید داشت دلش را آنجا بیابد. مقابلِ ایوان ایستاد.منبر ِچوبی منتظر ِصاحب، را سیاحت کرد. لبش به زمزمه باز شد.جاء الحق و زهق الباطل...

وارد ایوان شد.قرآنِ خدا را برداشت، چهار زانو مقابلِ منبر نشست. به منبرِ چوبی خیره شد. دنبالِ نشانه بود. نشانی از دلش... آرام لایِ قرآن را باز کرد. دلش تویِ سینه تپید.سوره ی ِیوسف بود.نشانه را یافته بود.سرش را برگرداند و به گنبدِ طلایی لبخند زد .از روی شوق نفسِ عمیقی کشید.با شعف به منبر چوبی خیره شد.

بسم الله الرحمن الرحیم...الرا...نبضِ دلش به سرعت می زد.. یوسف او را پذیرفته بود.