نادر ابراهيمي و شايد آخرين مصاحبهاش
سلام، کاشفي هستم.- ميخواستم بپرسم فرصت کردين به سوالها جواب بدين؟
- ببخشيد دوست من! من حافظهام خراب شده. شما را ميشناسم؟
- بله ، در حوزه هنري همکار بوديم. موسسه صدا، آقاي حاج سير رضي، کلاسهاي پيک ، ...
- بله بله، فکر ميکنم يک چيزهايي يادم ميآيد. خب گفتي چه کار داشتي؟
- چند تا سوال فرستاده بودم که جواب بدين . براي کتابي که درباره کارهاي شما قرار است دربيايد.
- آفرين! ناشرش دولتيه؟
- نه، خصوصيه، اما ارشاد يک تعداد براي کتابخانهها ميخره تا حمايت کرده باشه.
- گفتي موضوعش چيه؟
- عرض کرده بودم. يک تعداد کتاب درباره چهرههاي ادبيات کودک؛ معرفي و نقدآثار.
- بقيه چه کساني هستند؟ مثلا من اصلا نميخواهم نامم در کنار افرادي مثل رضا رهگذر باشد.
- براي ايشان هم کتابي نوشتهايم. اما کتاب هر کس مستقل است. کتاب شما فقط درباره خودتان است.
- آفرين! حالا گفتي چه سوالي داري؟
- براي بخش مصاحبه کتاب، يک تعداد سوال داده بودم. قرار بود تا امروز جواب بدين.
- يادم نيست. حتما نرسيده يا گم شده. من فرصتي ندارم. خيلي زود ميميرم. سرطان مغز دارم. بايد سريع کار کنم. از منشيهايم ميپرسم اما اصلا چنين چيزي نديدهام.
- چرا استاد! هفته قبل با هم صحبت کرديم و همين حرفهاي امروز را گفتم.
- به من نگو استاد! من از اين کلمه نفرت دارم. روشنفکرها دوست دارند که بهشان بگويي استاد. من از روشنفکرها بدم ميآيد. آنها هم از من.
- پس چه بگويم؟
- پس بگو نادر،نادر خان، نادر جان، هرچه خواستي بگو.
- آقاي ابراهيمي! بالاخره سوالهاي ما را جواب نميدين؟
- چرا ! بده کارگاه فيلمنامه نويسي [حوزه هنري] آقاي روشنفکر. جواب ميدم.
- باشد. سلامت باشيد. راستي قرار نيست کتاب تئوري ادبيات کودک جديدي منتشر کنيد. از آن فهرست طولاني قديم؟ يا از صوفيانهها؟
- چرا! آقاي زم چند نفر همکار در اختيارم گذاشته، يادداشتها را مرتب کنند. داريم کار ميکنيم. اما من همش سرم گيج ميخورد. نميتوانم زياد کار کنم ....
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 19:54 توسط باران
|
خداوندا تو میدانی