سخت تر از کویر!
نوشت :
صدایی از ژرف می آید و بغض های راه گلو بسته را می گشاید و اینگونه ناله به گوش می رسد ، که خسته است آن دلی که بار ها لگد کوب شده و خواهد شد ، بیشتر از این ، بعد ها .
و ذهنی آشفته و درگیر که بیشتر به زباله دان می ماند ؛ و بوی تعفن پس مانده های عقایدی که هر کس رسید ، مشتی از ان را به داخل اش ریخت و این میان چیز هایی که احتمالا تازه بودند و قابل استفاده هم کم کم دارند فاسد می شوند .
و جماعتی که دور و برشان هستی و دور و برت می پلکند و همیشه خنده هایی که ممتد به سویشان پرتاب میکنی را شادمان با خود این سو و آن سو می برند که چه خوب است که فلانی خوب است ، لیکن ، خستگی و فشارها ، نهان در وجودت .
آشکار نمیشود ، بهتر.
خوب ای ؟
شکر خدا ، خوب ام .
گناه کبیره است دروغ ، اما مکدر نکن احوالشان را که چه سود؟
که می فهمد؟
میدانی؟
شکر ، شکر که آنچنان آسمان و زمین ات به هم دوخته است که حالا به آهستگی صدای تِق تِق شکستن استخوان های دنده ات شنیده میشود.
صدایی در نمی آید ، حق چیست ، نمی دانم
نمیخواهم
نه
لاشه را نمیتوان تکان داد ، پا یاری نمی کند ، خسته
چه خوب که هنوز زنده ام ، اگرنه این پای نا فرمان ،آن موقع چه میکرد؟!
چه خوب که هنوز زنده ام؟ چه خوب؟
خوب است ؟
ندانم
نه
ناز دست را هم برای نوشتن باید کشید ، دست هم یاری نمیکند پس بگذر [...]
دکتر شریعتی می گوید :
رنج تلخ است ولی وقتی آن را به تنهایی می کشیم
تا دوست را به یاری نخوانیم،
برای او کاری می کنیم و این خود دل را شکیبا می کند،
و طعم توفیق را می چشاند.
و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن؛
و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن؛
و چه بدبختی آزاردهنده ای ست "تنها" خوشبخت بودن؛
در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است.
در بهار هر نسیمی که خود را بر چهره ات می زند یاد " تنهایی " را در سرت زنده میكند.
" تنها " خوشبخت بودن خوشبختی ای رنج آور و نیمه تمام است .
" تنها " بودن ، بودنی به نیمه است
و من برای نخستین بار در هستی ام رنج "تنهایی" را احساس کردم
...
برگرفته از وبلاگ جانفدا




